آنان که آسمانی شدند

خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- اردبیل

یادداشت از: نجیبه خروشی، خبرنگار ایسنا

دلم را به آسمان‌ها می‌سپارم، دفتر قلبم را ورق می‌زنم تا شاید بتوانم گوشه‌ای از بغض دلم را برایت بنویسم و می‌دانم که زنده‌ای و گوش می‌کنی.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، تو در میان ابرهایی، تو آسمانی هستی و من زمینی، می‌خواهم با تو صحبت کنم اما با چه زبانی ؟!… با این زبانم که پر از گناه است؟ نه نمی‌توانم! چگونه می‌شود مهمان آسمان باشم و با زبان زمینی خود صحبت کنم اما تو بزرگوارتر از آن هستی که نشنوی، می‌دانم می‌شنوی و با تمام وجود بغض شکسته مرا مرحم خواهی بود، هرچند که من و امثال من باید مرحم زخم‌ها و بغض‌های نشکسته آسمانی‌ها باشیم.

می‌گویند شهیدان زنده‌اند و من این را از ته دل باور دارم و می‌دانم که شاهد و ناظر اعمال ماه هستید و هر روز و هر شب به ما سر می‌زنید، چرا که هر پنجشنبه عطر وجودت را حس می‌کنم، اگر نمی‌بینمتان، این تقصیر چشم‌های گناهکار ماست که گناهانمان چون پرده‌ای روی چشم‌ها‌یمان شده‌اند و اجازه رویت حلال رویتان را نمی‌دهند و من تو را نمی‌بینم.

کوچک بودم از انقلاب، نهضت و جنگ چیز زیادی نمی‌فهمیدم اما خاطرات انقلاب پدرم برایم مثل یک داستان واقعی بود هرچند که از همان سه سالگی که یادم می‌آید اشک‌های مادرم را در سوگ شهدای کربلا شاهد بودم و زمزمه‌های پدرم در مدح و ثنای آقایمان اباعبدالله‌الحسین(ع) زیباترین نوای دوران کودکیم بود. از جنگ چیزی نمی‌فهمیدم، سال 59 بود و در چنین روزهایی بود که هواپیماهای رژیم بعث عراق با هجوم خود به آسمان کشورمان و بمباران شهرها جنگ تحمیلی ۸ ساله علیه ایران را رقم زدند. در آن زمان سه سال بیشتر نداشتم که دست‌های لبریز از دعای مادرم و خواهرانم را هر روز شاهد بودم که برای پیروزیتان بر آسمان برافراشته می‌شد و در دنیای کوچک خود زمانی که صدای ضعیف بمباران‌های استان‌های همجوار را می‌شنیدم، من هم دعایتان می‌کردم و هر وقت صدای آژیر خطر را می‌شنیدم، به مادرم پناه برده و برایتان و برای برادر بزرگم که در جبهه‌های حق علیه باطل همرزمتان بود، دعا می‌کردم.

راستش آن روزها از شهادت هم چیزی نمی‌دانستم، اما امروز هر چی از شهدا می‌نویسم، بازهم حس می‌کنم یک تکلیف خیلی بزرگ روی دوشم هست، هرچند برایم سخت است از آنان که ندیده‌ام سخن بگویم، از آنان که افتخاری در دل تاریخ هستند، اما امروز می‌فهمم که باید پلی بزنم از درونم به معنای انسانیت و از عمق دل متوسل سوم به شهدا تا شاید بتوانم دنیای آنان را در حد کوچکی درک کنم و بتوانم ادامه دهنده راه آنان باشم، باید درک کنم که جبهه قرارگاه پروانگانی بود که به گرد شمس ولایت گشتند و اینگونه خود را جاودانی کردند.

امروز می‌دانم که جبهه محلی برای یادآوری رشادت‌ها و رشیدانی است که در طول 8 سال دفاع مقدس و در طول زمان پیروزی انقلاب و در طی سال‌های بعد از خاتمه جنگ به شیوه‌های مختلف به این مرز و بوم خدمت کردند و با جانثاری خود، عرشیان خدا را برای تحسین به فرش کشیدند.

برادر ای شهید وقتی درباره دلیرمردی‌ها، سادگی‌ها، شجاعت، ایثار، جوان‌مردی‌ها، ولایت‌مداری و… شما می‌نویسم و حکایت می‌کنم از خود بی خود می‌شوم که من کجا و شما کجا و چقدر من و بعضی از هم‌سن و سال‌های من از شما دوریم.

آری اکنون که بیش از سی‌سال از آن سال‌ها و حماسه‌ها می‌گذرد، هنوز مبهوت آن‌چه که در ۸ سال دفاع مقدس گذشت، هستیم.

هر چند که ناچیزیم ولی حداقل با یک صلوات برای تمامی حماسه‌سازان صدر اسلام تا عاشورائیان ایران ارادت خود را به آنها گوشزد کنیم تا ما را فراموش نکند.

آری شهید، تو اینک در آسمان‌ها ماه مجلس شده‌ای، عین ستاره‌ها چه زیبا می‌درخشی، خوش به حال آن شبی که تو به آن نور می‌دهی، آرامش می‌دهی، ای کاش من هم شب‌ها به جای خفتن در زمین در آسمان‌ها بودم.

انگار همین دیروز دیرباز بود که عشق روی کیسه‌های شنی مبعوث شد و ناگهان یک نارنجک را روی فاصله‌های فانسقه‌ی زمین بست و تو در آستانه جوانی و نوجوانی در میان خمپاره‌ها، بمب‌ها سیم‌خاردارها و… بلوغ یافتی و بزرگ شدی!

دیروز شماها پوزه‌ی شغالان را به خاک مالیدی و به ما درسش ایثار دادید و امروز نیز شیرمردان و شیرزنانی هستند با تحمل فراق شما به ما درس رشادت می‌دهند و همچنان با گرگ‌های زمان دست به گریبانند.

مبارزه‌ای که تو آفریدی مولود یک معنا بود؛ ارزش بود، زندگی و عشق بود و یک درخت تنومند بود و چه زیبا، ساده و صریح می‌فرمود امام راحل: «که جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی‌شناسد و ما باید در جنگ اعتقادی‌مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان راه اندازیم.» روشن تر از این، چه حجتی؟ او نمی‌خواست جنگ را در نبرد با بعثی‌ها محصور کند و فراتر از آن را نبیند.

حالا هر چند ماه و سال و قرن هم که بگذرد، چون گنجی پنهان، شکفته‌تر و درخشان‌تر خواهید شد، چراکه این سنت لایتغیر تاریخ است، چرا که جنگ، قطعه‌ای در زمین بود که حقیقت آسمان را می‌سرود.

امروز اکنون تو نیستی تا بهانه‌ای بزرگ برای بودنمان باشی. حالا فقط تنها دلخوشی‌مان این است که انتظار مردی به رنگ ماه همچنان ایستاده‌ایم تا بهار را قسمت کند.

انتهای پیام

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*