پنجشنبه، ۲۲ خرداد ۹۳ - ۰۳:۴۹

به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، وبلاگ روشنای صبح نوشت: اواخر سال 1363 بود، سرمای زمستانی قدرت خودش را از دست داده و بوی…

به گزارش مجله شبانه باشگاه خبرنگاران، وبلاگ روشنای صبح نوشت: اواخر سال 1363 بود، سرمای زمستانی قدرت خودش را از دست داده و بوی بهار مشام جان شهر را نوازش می‌داد.

سال اول راهنمایی بودم؛ اما چه درس خواندنی! موشکباران شهر و صدای مدام آژیر خطر مدارس را نیمه تعطیل کرده بود.

آن روزها شهر، هم شلوغ و هم خلوت (در ساعاتی شلوغ و در ساعاتی خلوت) بود؛
خانواده‌ام برای چند روزی به پادگان تیپ دوم زرهی (جاده اندیمشک – دزفول)
رفته بودند اما چه رفتنی! مادرم هر روز صبح به اندیمشک می‌آمد و در تنور
گِلی خود نان می‌پخت و پس از انجام کارهای خانه با تعدادی از مادران رزمنده
و شهدا مانند مادر شهید حاجی محمد زارع، مادر آزاده عبدالله فاطمی و مادر
برادران جمشیدی (خداوند هردو مادر را قرین رحمت خویش فرماید) به دیدار
خانواده‌های شهدا می‌رفت یا به بیمارستان شهید کلانتری برای شستشوی لباس
رزمندگان و پتوهای آنان همت می‌گماشت.

روز بیست و ششم اسفند سال 1363 صبح هنگامی که مادرم قصد اندیمشک را داشت
من و غلامرضا برادرم که حدود 2 سال از من بزرگتر است از درب پادگان نیروی
زمینی به همراه او خارج شدیم و به منزل خودمان ابتدای خیابان خیام جنب پل
زیرگذر آمدیم.

خانه ما از حیاط خوبی برخوردار است، بیشتر اوقات فوتبال کوچک در منزل به
راه و شیشه اتاق‌ها از توپ، زخمی و نالان. آن روز هم مادرم پس از پخت نان و
انجام امور منزل به قصد دیدار با منزل شهدا به اتفاق مادران دیگر راهی
بنیاد شهید شد و به ما گفت که در منزل باشیم تا او برگردد.

چادرش را بر سر کشید و گفت: زود می‌آیم، مواظب خودتان باشید؛ خیابان خیام
در سکوت بود؛ گهگاهی عابری با وسیله یا بی‌وسیله از آن می‌گذشت و صدای
شکستن سکوت را نوید می‌داد.

در همین حین محمود علی بهار (پسر دایی پدرم) از خیابان عبور کرد و ما که
جلوی منزل بودیم او را به فوتبال کوچک(گل کوچ) در حیاط دعوت کردیم.

دوچرخه‌اش را به دیوار خانه تکیه داد و وارد حیات شد؛ سه نفری سرگرم بازی
بودیم که توپ پلاستیکی قرمز رنگی که در لابلای پاها جابجا می‌شد حسابی صدمه
دیده و برای یک لحظه محمود توپ را در جلو پایش قرار داد و به قصد زدن یک
گُلِ راه دور با تمام توان به توپ ضربه زد که ناگهان صدای مهیبی همه ما را
میخکوب کرد.

ضربه محمود و اصابت موشک به خیابان آلادپوش، خیابانی که پل هوایی فلزی
کنونی به آن منتهی می‌شود در هم آمیخته شدند و از آسمان بر سرمان خاک
بارید، محمود سریع سوار دوچرخه شد و رفت.

اندکی بعد مادرم سراسیمه به منزل آمد چشمانش با دیدن ما از خوشحالی برق
می‌زد اما عمق نگاهش از اصابت موشک و زخمی شدن چند باره شهر و آسمانی شدن
تعداد دیگری از همشهریانم سراسر غصه و اندوه بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.