سه شنبه، ۲۰ خرداد ۹۳ - ۰۷:۱۸

از صبح زود، تلفن در دست به دنبال کسب اجازه برای مصاحبه بودم. مدیر مجموعه حضور نداشت. از من اصرار از آن ها…

قاتل نيستم؛ اما می‌ترسم بگويم چه كاره‌ام!از صبح زود، تلفن در دست به دنبال کسب اجازه برای مصاحبه بودم. مدیر مجموعه حضور نداشت. از من اصرار از آن ها انکار! یک نیم روز تلاش اما به نتیجه نرسید.

در اصفهان مجموعه های دیگری هم بودند، اما پیدا کردن یک زن که در این حرفه مشغول است چندان راحت نبود! باید به اطراف اصفهان می رفتم و وقتم محدود بود.

نیمه ظهر بود که به سمت باغ رضوان حرکت کردم، در بین راه شماره تلفن روابط عمومی مجموعه را هم پیدا کردم. صدای گرم و استقبال اش از سوژه ام از آن سوی خط تمام خستگی ام را برطرف کرد.

در مسیرم از مشتاق سوم، گلخانه ها و سنگ فروش ها می گذرم، کم کم تابلوهای فلزی سبز رنگ پیدا می شود.

این تابلوها به تو یادآوری می کند، قبل از ورود ذکری بخوانی تا حالت معنوی تر شود چرا که قرار است به مکانی متفاوت تر از داخل شهر قدم بگذاری. سرای مردگان!

عبارات معنوی اللهم اغفر للمومنین و المومنات، لااله الا الله، فاتحه مع صلوات را بر روی تابلوهای فلزی دنبال می کنم.

به دنبال قطعه های زوج و فرد نیستم، برای جست و جو در این شهر عظیم که بیش از 70 قطعه، هزاران و میلیون ها ردیف، بلوک و میلیون ها مرده در دلش آرمیده اند نیامده ام.

به ساختمان اداری می رسم، یک راست به دفتر روابط عمومی می روم. می خواهم امروز به بهانه روز زن این زنان را ببینم. می گوید، خدا خیرت دهد، این زنان، بسیار زحمت کش هستند و چه اشکالی دارد در موردشان بنویسی. گوشی تلفن را برمی دارد، شماره ای را می گیرد و نهایت تلاش خود را برای انجام این مصاحبه انجام می دهد.

می گوید برویم نماز و بعد از آن به غسالخانه برو.

… به سمت غسالخانه حرکت می کنم؛ خاطره خوبی از غسالخانه قدیم یا مرده شورخانه قدیم تر و سالن معراج این روزها ندارم.

هروقت به آن جا رفته بودم بخشی از جانم از من کنده شد بود. آخرین بار هفت ماه پیش در مراسم وداع با یک عزیز به این خانه که هیچ گریزی هم از آن نیست رفته بودم.

نرو نرو ها و فرار از زنده شدن خاطرات تلخ در من اثر نکرد، باید پا روی احساسم می گذاشتم و به مکان سردی پا می گذاشتم که گرمای تن خیلی ها را گرفته بود.

از پارکینگ گذشتم، هیچ ماشینی در پارکینگ نبود، از کنار یک نعش کش عبور کردم، عقربه های ساعت به دو و نیم رسیدند که به سالن معراج رسیدم.

غسالخانه هم مرده بود. بدون صدای شیون، نه صدای فریاد می آمد، نه نوای سوزناک ناله ای. گویا غسالخانه از خستگی روزانه در خواب فرو رفته بود شاید هم وقت ملاقات تمام شده بود!

به مدیر غسالخانه رسیدم، اولین سوال اش این بود، چرا این قدر دیر آمدی؟ بیشتر خانم ها رفته اند. بیا تا برویم ببینیم از همکاران کسی هنوز هست یا همه رفته اند.

گام های سنگین و کشدارم با گام های سبک و چابک مدیر سالن معراج هم گام می شود، آماده بودم بر روی سنگفرش های بی روح غسالخانه قدم بگذارم .

رو به روی، یک درِ چوبی، که قسمت هایی از رنگش ریخته است، می ایستد.

با انگشت اشاره دست راست به در نیمه باز غسالخانه زنان اشاره می کند، اینجا غسالخانه است!

بالای در چوبی با سایز درشت نوشته شده است: انالله و انا الیه راجعون و تابلو دیگری در پایین آن است که یادآوری می کند این جا سالن معراج زنان است.

مدیر سالن معراج، در اجزای صورتم نگاه می کند. شاید به دنبال کوچکترین ترس در چهره ام است تا مرا از ادامه کار باز دارد.

نگاهش را از من می گیرد. مسیرش را کج می کند. به غسالخانه نمی رود و می گوید اینجا استراحتگاه خواهران غسال است.

با صدای بلند یاالله می گوید و خانم …. را صدا می زند.

صدای خِش خِش دمپایی پلاستیکی، از پشت مانع فلزی به گوش می رسد. زیور با چهره ای مهربان و چادر مشکی بر سَر، روبه رویمان ظاهر می شود.

چادر را بر روی سرش جابه جا می کند، آقای بدیعی به زیور مرا این گونه معرفی می کند، این خانم خبرنگار است، می خواهد در مورد کارتون بداند.

از قالی بافی در خانه تا مرده شوری در غسالخانه

در یکی از شهرستان های اصفهان به دنیا می آید، قبل از آنکه معنای محبت مادر را درک کند بی مادر می شود، این مسئله باعث می شود سال ها بعد، زمانی که برایش شناسنامه می گیرند تاریخ تولدش را به اشتباه ثبت کنند.

در جوانی پایِ دارِ چوبی قالی می نشسته و بُته، بُته گل های رنگی بر تن قالی می بافته، امروز چشم های زیور دیگر سو ندارد و داغِ زخمِ دست هایش اجازه نمی دهد تا دوباره رشته بر رشته بگذارد و قالی ببافد.

سواد خواندن و نوشتن ندارد، خودکار را تنها برای زدن امضا پای برگه ها بر دست می گیرد؛ در سن پانزده سالگی به خانه بخت می رود و تا امروز سه پسر خود را ثمر رسانده است.

پسرم، تاوان شغل مرا می دهد

با انگشتان حنا بسته اش، مرا به اتاق استراحت دعوت می کند.

مردد است اولین دست آشنایی را بدهد یا نه؟

پیش دستی می کنم؛ بدون لحظه ای درنگ شاید هم ترس، دستان حنا بسته اش را در دست می گیرم. عجیب به چشمانم نگاه می کند، شاید تعجب می کند از اینکه از او نمی ترسم.

تعارف می کند بر روی یکی از کاناپه های دور اتاق بنشینم، روبه رویش روی فرش ماشینی اتاق سه در چهار می نشینم تا شنونده زندگی دوازده ساله زنی شوم که تا به امروز صدها مرده شسته است.

کمی این پا، آن پا می‌کند، آهسته می‌گوید یک سالی است عروس عقدی ام از پسرم جدا شده است؛ می پرسم به همین راحتی؟

نفس سنگین اش را به سختی بیرون می دهد. در حالی که ابروهایش در هم گره خورده است، می گوید: به پسرم گفته، مادرت مرده شور است و رفته. خانوم! مثل قطره آب تو زمین گم شده!

یعنی عروست، قبل از ازدواج نمی دانست مادر شوهرش مرده شور است؟

به عمه و ننه و آقاش گفتیم. دختر هم آمد محل کارم. اولِ کار قبول کرد با ما زندگی کند، بعد از عقد که شغلم را فهمید؛ رفت که رفت. خانه اش را هم عوض کرده است، نه آدرس داریم ازش، نه طلاق گرفته است، به نامه دادگاه هم اهمیت نمی دهد.

دنیای قشنگی نیست. آدم ها مثل روخانه‌ها جاریند. زلال که باشی سنگهایت را میبینند، بر می دارند و نشانه می‌روند درست به سمت خودت.

غسال شدم تا چرخ های پنچر زندگی ام بچرخد

صدای زنگ تلفن رشته کلام زیور را پاره می کند. آهسته از جایش بلند می‌شود و گوشی را جواب می دهد.

بعد از پایان مکالمه کوتاهش، گوشی تلفن را بر جای خود قرار می دهد. می پرسد، کجا بودیم؟ بدون اینکه منتظر جواب باشد با غمی که در صدایش حس می‌شود و نگاهی که به گل های قرمز فرش ماشینی خیره شده است، می گوید، خانه ام خرابه بود، حقوق شوهرم هم کم، بچه ها کوچیک، کوچیک، مستاجر هم بودیم، سواد و حرفه هم نداشتم چاره ای جز مرده شور شدن نبود!

خانم جان در کوران مشکلات بودیم که یکی از دوستانم گفت در محل کارش دنبال یک مرده شور زن می‌گردند اما هیچکس قبول نکرده در این شغل مشغول به کار شود؛ من هم اولِ اولش این کار را دوست نداشتم، اما نیاز داشتم.

زیور، سه سال در غسالخانه نجف‌آباد، مرده‌ها را می شسته است، یک سالی هم در غسالخانه تیران و کرون بوده است اما در آنجا روزانه تعداد جنازه کمتری می‌بردند، به نسبت حقوق کمتری هم می گرفته به همین دلیل دوباره به غسالخانه نجف آباد باز می گردد.

می پرسم، به پسرانت از همان اول گفتی که مرده شور شده ای؟

ماه های اول نگفتم، آن زمان پسرم بزرگم 13 سالش بود، به غسالخانه که می‌آمدم بچه‌ها هم به مدرسه نمی‌رفتند یا به زور می‌رفتند این شد که به آنها گفتم، بعد از اینکه فهمیدند تا دو- سه ماه می‌گفتند نرو.

زیور، دستهای پهنش را بر روی فرش تکیه‌گاه خود می‌کند و بریده بریده می‌گوید، اثاث خانه نداشتم، به نان شب هم محتاج بودم، یک کیلو گوشت که می گرفتیم ده دفعه اش می کردیم و می پختیم، بچه ها هرسه پشت سر هم بودن، پول تو جیبی و چلسمه می خواستند.

اما وقتی در غسالخانه کار پیدا کردم، وضع زندگی ام بهتر شد. عصا دست شوهرم شدم. اثاث خانه‌ام را خرد خرد گرفتم. خانه را هم تعمیر کردم. الان هم راضی هستم که محتاج کسی نشوم. دستم دیگر تو جیب خودمه و هرچی بخوام برای بچه‌هام می‌خرم بدون اینکه توضیحی به کسی بدهم یا بگویم چرا این کار را کردم و چرا آن کار را نکردم.

از زیور می پرسم با حرف هایم ناراحتت کردم؟

با خنده ای نمکین در حالی که دندان های سفیدش پیدا می شود، می گوید، نه از گره گوری‌های زندگیم برات گفتم.

سه تا پسرم دیگر بعد از 12 سال برایشان عادی شده که مادرشان مرده شور است اما هنوز هم به پدرشان سرکوفت می زنند که مادر به خاطر تو به سختی افتاده است.

قاتل نيستم؛ اما می‌ترسم بگويم چه كاره‌ام!

دیگر از مرده نمی‌ترسم

فروغ فرخزاد می گوید: “زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد؛ زندگی شاید، ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد؛ زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد؛ اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان، چراغ بیار و یک دریچه؛ که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.”

می پرسم، از مرده می‌ترسی؟

اولین باری که مرده شستم، همکارهایم گفتند، صورتت زرد شده است و انگار از تو قبر درت آورده‌اند اما الان دیگر نمی ترسم.

از زیور می‌پرسم روزی چند تا مرده می شورد؛ با یک حساب سر انگشتی می گوید، در تیران و کرون سه- چهارتا، در نجف آباد هشت تا ده تا و از وقتی به باغ رضوان آمده ام روزانه 15 تا مرده را می شوریم.

آمار مرده‌های هر روز را می‌پرسم که زیر دستش غسل می شوند؛ جواب می دهد، معلوم نیست گاهی وقت ها مرده کم می‌یارن و گاهی زیاد؛ کم اش چهار تا است که تک و توک است بعضی روزا که 70 تا زن و مرد میارن.

راست می گویند؛ حقیقت زندگی در مرگ است و عشق به رهایی انسان …

بچه های کوچیک هم برای غسل به قسمت شما می آورند؟

بله، حتی نوزادهای دو سه ماهه هم برای غسل به قسمت ما می آورند.

با تعجب می پرسم مگر نوزادها را هم می شورن؟

می پرسم، اولین مرده ای را که شستی به خاطر داری؟ پلک های چشمانش را با ناراحتی بر روی هم می گذارد گویا از به یاد آوردن خاطره ای تلخ وحشت دارد؛ دخترجوانی بود که از بیماری زردی تمام بدنش زرد شده بود و شکم اش ورم کرده بود.

برخی از انسانها حیوان شده اند یا برعکس؟

بوی کافور در داخل اتاق استراحت غسال ها هم حس می شود، مثل دریا که ماسه هایش تا توی اتاق، ماشین و داخل کفش هم با تو است یا بوی دریا که تا ساعت ها در دماغت می پیچد. بوی کافور را در جای، جای اتاق حس می کنم.

چشم تو چشم زیور نگاه می کنم و می پرسم تا حالا شده از یک جنازه بترسی؟

رعشه ای ناگهانی بر تنش می افتد! از عکس العمل اش می ترسم، چشم از چشم ام می گیرد و با اضطراب می گوید، آن زمان که در غسالخانه نجف آباد کار می کردم. یک روز صبح زود وارد غسالخانه شدم.

یک گونی کنار سالن بود. رفتم، ببینم داخل گونی چیه! در گونی باز بود و با حرکت دستم بر زمین افتاد. ناگهان… مکث می کند. دو سر از داخل آن بیرون افتاد. شوکه شدم!

زیور سکوت می کند و بلافاصله نفس عمیقی می کشد و چشمان مضطربش به گوشه ای خیره می شود، انگار در همین گوشه غسالخانه گونی ای را می‌بیند که پدری قاتل، سر دو فرزندش را در آن انداخته است.

آب دهانش را قورت می دهد و مِن مِن کنان می‌گوید، سر های جدا شده از دو دختربچه افغانی سه و پنج ساله بود که پدرشان روانی بوده است و با بی رحمی تمام سر دو دخترش را انگار که کله مرغ بریده باشد، بیخ تا بیخ بریده بود!

خانم! بعضی از آدم ها از حیوان پست ترند، حیوان هم با بچه هاش این کار را نمی کنه.

چی باید بگویم از حیوان شدن برخی از ما آدمها یا از محبت حیوان ها!

غسل دادنشان سخت نبود؟

به سختی جسد این دو دختر بچه را غسل می دادیم، هربار بدن را که برمی گرداندیم، سرهای جدا شده از بدن را هم جا به جا می کردیم و این صحنه ماه ها و سال ها در روحیه ام اثر بد گذاشت.

ترس از مرده! سال ها پیش مرده است

از زیور می پرسم، از چه مرده هایی می ترسد؟

قاطعانه می گوید، الان دیگر زیاد نمی ترسم، اما از جنازه‌هایی که چند روز در خانه مانده باشند یا در آتش سوزی و تصادف باشند می ترسم.

زیور، موهایش را در زیر روسری ارغوانی خود مرتب می کند و شمرده شمرده می گوید: مرده هایی که در خانه مانده اند و بعد از چند روز جنازه شان پیدا می شود بدتر از جنازه تصادفی ها هستند. بو می افتند، بدنشان باد می کند و از همه بدتر این جنازه ها را نمی شود شست چون پوست و مویشان می ره.

یعنی بدن این مرده‌ها را نمی شویید؟ تا جایی که امکان داشته باشد بدن این جنازه ها شسته می شود، اما اگر با شستن پوست شان ورق ورق و موهایشان کنده شود فقط غسل شان می دهیم.

درباره بدن تصادفی ها هم تا جایی که به جنازه آسیب نرسد، شست و شو داده می شوند. اگر خونریزی در بدنشان باشد با سریش و پنبه جلوی آن را گرفته می شود چرا که کوچکترین نقطه حتی جای سوزن سرم هم ممکن است در هنگام شست و شو خونریزی داشته باشد.

مرگ من روزی فرا خواهد رسید، روزی از این تلخ و شیرین روزها

غسال بخش زنان، وادی مردگان از مرگ های بی دلیل این روزها می گوید از جنازه دختر جوانی که آن را شست و شو و غسل داده است و تنها با یک استفراغ مرده یا زن جوانی که تنها دلیل مرگش یک سر درد ساده بوده بوده است.

ما دوره می‌کنیم شب را و روز را و هنوز را؛ آری بخند به مرگ هم بخند.

زیور با غمی که در صدایش حس می شود و با صدایی بغض آلود می گوید، خدا نصیب نکنه. خدا الهی به همه عمر با عزت بده. این روزها مرگ جوان ها زیاد شده است.

غسال بخش زنان باغ رضوان، از روزها می گوید و گذر ایام و این که نمی توان گفت در یک روز آمار مرده‌های جوان برای شست و شو بیشتر است یا مرده های پیر.

این زن که چهار دهه از عمرش گذشته است از زمان هایی می گوید که جنازه زن جوانی می شورد و ناخواسته دل اش می شکند و بر جوانی و ناکامی آن جوان اشک می ریزد.

چه کس آفرینش خود را حس کرده است، سفر به آسمان ها از روی زمین آغاز می شود… از زیر خاک تا عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد.

می پرسم برای مرده‌ها هم گریه کرده‌ای؟

زیور ار دقایقی می گوید که خود و سایر غسال ها به همراه همراهان مرده گریسته اند. بعضی مردم وقتی مرده خود را برای شست و شو می آورند، خیلی سوزناک گریه می کنند. نمی شود جلوی خودمان را بگیریم، انگار از اقوام تازه گذشته ایم که برای از دست دادنش گریه می کنیم اما بیشتر برای جوان ها سوزناک گریه می کنند.

چند نفر مرده را شست و شو می دهند؟

دو نفر مرده را می شورند، دو نفر جنازه را کفن می‌کنند، دو نفر هم به تلفن ها جواب می دهند و به کنترل همراهان و خانواده های عزادار رسیدگی می کنند.

زیور می گوید، وقت هایی که پا به غسالخانه می گذاریم با وضو هستیم، هنگام شست و شو و غسل صلوات می فرستیم، ذکر می گوییم، هر هفته ختم صلوات و قرآن برمی داریم.

تولد انسان، روشن شدن کبریتی است و مرگ اش خاموشی آن، بنگر در این فاصله چه کردی؟!؟ گرما بخشیدی؟ یا سوزاندی؟

غسالخانه! آخرین وداع با آنکه دوستش می داری

روز عقد و عروسی دو یا سه نفر از اقوام نزدیک همراه با عروس به آرایشگاه می روند تا عروس تنها نباشد، در غسالخانه هم همین طور است.

غسال ها، مرده را برای سفر قیامت آرایش، و شست و شو می‌کنند و مرده، عروس قبر می شود. ( خدا هیچ گاه دیر نمی کند.)

فرقی نمی کند تازه گذشته، پیر یا جوان باشد، دو یا سه نفر از نزدیکان او را همراهی می کنند تا برای آخرین بار عزیز از دست رفته شان را ببینند و یاد او را برای سال های زنده ماندن بدون او در دل خود ذخیره کنند.

مرا به یاد بیاور، مرا از یاد مبر، که انعکاس صدایم درون شب جاری است.

زیور، در حالی که با انگشتان حنا بسته خود بازی می کند می گوید: اگر مرده پیر باشد، دختر و عروس‌اش، اگر هم جوان باشد مادر، دختر و نزدیک هایش به داخل غسالخانه می آیند و در سالن بر روی بقیه اقوام مرده بسته می شود.

خانم خبرنگار! من یک بار مرده ام!

زیور از مرگ می ترسی؟

خانم خبرنگار، من هفت- هشت سال پیش، یک بار مرگ را تجربه کردم.

با تعجب نگاهش می کنم! تا ببینم مرده ای که زنده شده است چه شکلی است؟ قصه مردم این جا با قصه مردم شهر هم متفاوت است. راست می گویند، زندگی یک درود و بدرود است. به حرف هایش گوش می سپارم.

…آن روز حالم بد شد، در حالت بیهوشی خودم را در غسالخانه دیدم و داخل تابوت. در بدنم احساس سبکی خاصی داشتم، تا به حال این حس را نداشتم. از خودم دائم می‌پرسیدم، چرا می گویند تابوت فشار دار! پس چرا من اذیت نمی شم؟ چرا من فشرده نمی شوم؟حتی وقتی که مرا داخل قبر گذاشتند و سنگ را بر رویم قرار دادند، احساس درد و ناراحتی نکردم.

من برمی خیزم! چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگار روحم را صیقل می زنم، آینه ئی برابر آینه ات می گذارم تا از تو، ابدیتی بسازم.

با چشم های گِرد شده به زیور نگاه می کنم. زنی که هر روز ده ها مرده می شورد. یک بار، مرگ خود را دیده است. گویی ازآن دنیا برگشته است، شاید هم از آب گذشته است. خدا می داند!

زیور، می گوید، دستهایم شل شده بود، جنازه‌ام باد کرده بود؛ با اینکه مرده بودم اما حرف ها را می شنیدم، در آن لحظه حتی فکر جوان مرگ شدنم هم نبودم اما مطمئنم حضرت ابوالفضل مرا به زندگی برگرداند.

چه قدر در همین دنیا بهشت ها و بهشتی ها نهفته است. اما نگاه ها و دل ها همه دوزخی و برزخی است، نمی بینند و نمی شناسند؛ کورند، کرند و چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی شنوند.

تنها تو بدان مرده شور هستم و دیگر هیچ!

زیور، قوم و خویشت می دانند تو مرده شور هستی؟

فامیل ها تک و توک می دانند اما به زن داداشم هنوز نگفته ام، من هیچ وقت به فامیل ام نمی گویم غسال هستم تنها به آن ها گفته ام در بیمارستان کار می کنم.

بدون درنگ می پرسم، تا به حال اقوامت را برای شست و شو و خاکسپاری به باغ رضوان آورده اند؟
زیور نفس راحتی می کشد، خنده ای شیرین بر لبش می نشیند، انگار تنها سوالی که خوشحالش کرد همین یک سوال بود. در اصفهان فامیل ندارم، خیالم راحت است که جنازه اقوام ام را به این غسالخانه نمی آورند و خویشانم متوجه نمی شوند چه کاره هستم.

یک فیلسوف می گوید، برای آن ها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه هولناکی و شوم زوال است، گم شدن در نیستی است. آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز می شود. چه عظیم‌اند مردانی که، عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده‌اند و بدان کار بسته‌اند که، « بمیرید، پیش از آنکه بمیرید».

هیچکس، غذای یک مرده شور را لب هم نمی زند!

وقتی به صحبت های این زن گوش می سپارم، از غم او و همکارانش دلم می گیرد.

زن کدبانوی خانه است. یک زن عاشق آشپزی است. آلونک خود را رفت و روب و تمیزکاری می کند اما غم این زنان، پذیرفته نشدن شغل شان حتی در میان خانواده هایشان است.

زنانی که می ترسند حتی در خانه های خود پخت و پز کنند چون اطرافیان آن ها دلشان نمی گیرد از غذا و دستپخت آن ها بخورند.

زیور، در خانه اش زیاد شست و شو نمی کند، اقوام نزدیکش دلشان نمی گیرد حتی لب قاشق خود را از غذای او تَر کنند.

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟؛ از کجا، وز که خبر آوردی؟؛ خوش خبر باشی، اما، اما؛ قاصدک!؛ در دل من همه کورند و کرند؛ دست بردار از این در وطن خویش غریب.

زنده ماندن را به بیداری بگذرانیم

این زن، روزگار و روزهایش را با شستن مرده هایی می گذراند که برخی نزدیکان این رحمت شدگان حاضر نیستند حتی لحظه ای جنازه مرده خود را لمس کنند.

این زن هر روز مرده های مردم را بدون نگاه به اتیکت آن ها، فارغ از اینکه انسان پاک یا بدی بوده اند می شورد و سنگینی نگاه هایی را تحمل می کند که به او یک فرد مرده یا همرنگ مرده ها می دانند و تنها آرزویش را این گونه می گوید: انشاالله زودتر بازنشسته شوم، سرپا باشم، تو رخت خواب نیفتم و اسیر بچه ها نشوم و زیارت بروم.

شاید، آرزوی خیلی از ما شبیه آرزوی دکتر شریعتی باشد، ” نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟؛ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟؛ ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد؛ گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش؛ و او یکریز پی در پی؛ دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد؛ و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد؛ بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را.”

این روزها انسان های زنده هم بو افتاده اند، اما حکمت دنیا در این است که انسان ها بوی گزنده و مشمئز کننده خود را حس نکنند، آدم هایی که از یکدیگر می ترسند اما از گناهان بزرگ خود نمی ترسند!

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد؛ چرا توقف کنم، چرا؟؛ پرنده ها به جست و جوی جانب آبی رفته اند؛ پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.

مصاحبه پایان می گیرد اما سوختن ها هیچ وقت تمام نمی شود.

اسامی به کار برده شده در این مصاحبه (زیور) بنا به درخواست مصاحبه شونده نام مستعار است.

منبع: ایمنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.