محبت به حضرت عباس دستم را گرفت

حتما با سلسه مطالبی با عنوان “خانم‌ها حتما بخوانند” یا محوریت مسئله حجاب که هر شب در مجله شبانه منتشر می‌شود آشنا هستید.
اگر
شما دوستان گرامی نیز مطلب، خاطره،دلنوشته و … در مورد مسئله حجاب دارید
می توانید به ایمیل bashgaheshabaneh@gmail.com ارسال کنید تا با نام
خودتان منتشر شود شما حتی می توانید در این بخش مطالب دیگر عزیزان را نقد کنید.

———————————————————————

من امسال ان شاالله ١٣سالم ميشه، توي خانواده اي بزرگ شدم كه پدرم نماز شبش ترك نشده و مادرم ختم قرآن دارن ، اما تو كل خانواده مون فقط يكي از خاله هام چادري هست ديگه بقيه حتي مادرم هم حجاب كاملي نداشتند، يعني مانتوي بلند و پوشيده مي پوشيدند موهاشونم زياد پيدا نبود ولي خب كاملا هم پوشيده نبود. طبيعتا من هم حجاب كاملي نداشتم.

از ٥سالگي ارادت خاصي به حضرت عباس(ع)داشتم، چون مادرم از بچگي برايم از دلاوري ها و رفتارهاي زيباي ايشان تعريف ميكردند ،٦سالم بود كه مي گفتم منو توي حرم حضرت عباس(ع)دفن كنيد، اما همين بچه ي ٦ساله وقتي محرم تموم مي شد دوباره  …

مدرسمون چادر رو اجبار كرده بود، دل خوشي از چادر نداشتم، وقتي وارد سال ٩٢شديم حس كردم محرم امسال يه خبرايه…

من تا محرم ٩٢حتي از ادم بزرگ هاي فاميل هم بد حجاب تر بودم…محرم كه اومد مثل هميشه حرمت مراسم امام حسين(ع)رو نگه مي داشتم و با چادر مراسم مي رفتم (اينم بگم نماز توي خونه ي ما اجباري بود ولي من الكي نماز مي خوندم) شب سوم محرم رفتم مراسم …شب سوم محرم مربوط به دختر كوچك امام حسين يعني حضرت رقيه هست  براي خانم ها عجيب بود كه چرا يه دختر١٢ساله اين طوري اشك ميريزه؟ چرا ناله مي كنه؟

من هنوز بدحجاب بودم اما حب اهل بيت كه تحت تاثير محيط كمي در دلم كمرنگ شده بود دوباره برام يادآوري شد ،هرشب مراسم مي رفتم تا شب هشتم محرم…

اون شب كه فرداش تاسوعا بود نمي تونستم برم مراسم و همون جا تو هيئت براي حضرت عباس(ع) گريه كردم، خخخخييييلللييي سبك شدم…

اون جا با چند تا خانم محجبه اشنا شدم و وقتي فهميدم مي خوان برن كربلا يه نامه براي حضرت نوشتم و گفتم بندازن توي ضريح،يه جورايي با اقا قرار گذاشتم چادري و كلا مذهبي بشم اما هنوز روي تصميمم مصمم نبودم چرا كه مي دونستم با تمسخر دوستام مواجه مي شوم

توي محرم خواب ديدم من و چند تا اقا مي ريم توي يه اتاقي و دور امام زمان (عج)مي گرديم .بدون هيچ حرفي،اقا منو يه جوري نگاه مي كرد

ديگه روي تصميمي كه گرفته بودم مصمم شدم و با خالم كه گفتم چادري بود حرف زدم،ديدم با چه زحمتي به چادرش رسيده

وقتي تصميمم رو با پدرو مادرم درميون گذاشتم خوشحال شدند و منو در اغوش كشيدند اين بار وقتي خواستم برم هيئت ،خوشحال بودم كه قراره براي هميشه چادري باشم، وقتي از هيئت بر گشتم خونه پدرم گفتن:مليكا كربلامون جور شد!دي ماه ان شاءالله مهمون اقاييم…

من هم بدون هيچ حرفي رفتم توي اتاقم و روي تختم نشستم و زار زار گريه كردم…باورم نميشد كه حرم حضرت عباس ع رو مي بينم يا حسين! وقتي رفتم كربلا احساسم به امام حسين هم خيلي شديد شد

باورم نمي شد ديگه چادري شدم و تا الان هم با كمك پدرم به فرايض ديني ام مي رسم،بزرگ ترين دغدغه زندگى من اينه كه اونقدر خوب باشم كه جز ٣١٣يار اقا باشم ان شاالله

خيلي خوشحالم ، خوشحالم كه چادر را انتخاب كردم…خوشحالم که ارامش دارم… افتخار می کنم که نمازهایم اول وقت است…احساس خوبی دارم وقتی به جای موسیقی مداحی گوش می کنم و با نوای مداحي کربلا میرم و انگار در حرم امام حسین ع ناله میزنم و همراه نوای «ای وای مادرم…»صدا می زنم«مادر» …کیف می کنم وقتی بانوان محجبه را می بینم و احساس تنهایی نمی کنم…می دانم تمام خواهران چادری ام احساسم را درک می کنند…خدایا!طعم شیرین بندگی ات را به همه بچشان…

اکنون که راه زندگی ام را انتخاب کرده ام از تمام خواهرهای هم سن و سال خودم می خواهم «تقوا»پیشه کنند…زیرا که خداوند تمام یاران امام زمان عج را از قرن ها و سال ها جدا کرده و در یک مدت معین به دنیا می ایند تا در رکاب اقا باشند …برای من هم دعا کنید تا یار خوبی باشم…

خواهران عزیزم!دعا کنید در این راه ثابت قدم باشم…و بدانید که از ۳۱۳یار امام زمان عج حدود ۵۰  نفرشون زن هستند…تقوا پیشه کنیم تا اقا بر گردد…

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*